خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
سمانه
آرشیو شده ها
۱۳۸۸/٢/٥
۱۳۸۸/۱/۱٥
۱۳۸٧/٩/٢
۱۳۸٧/۸/٤
۱۳۸٧/٤/۱٥
۱۳۸٦/۱٠/٢٢
لینک دوستان
ادبی
همیشه بهاری
اس ام اس عاشقانه
آلاچيق عاشقانه
دانلود کتاب
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
عشق دستمال کاغذی به اشک
دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطرهات طلاست
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم !
با من ازدواج میکنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر سادهای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله میشوی
چرک میشوی و تکهای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشهای کنار جعبهاش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکهای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمالهای کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانههای اشک کاشت.
ببین و هیچ نبین
بلبل را ببین که حتی در قفس هم می خواند…
پروانه را ببین که حتی با وجود کوتاهی عمر، از پرواز دست نمی کشد...
طاووس را ببین که زشتی پاهایش، افسرده اش نساخته...
زرافه را ببین که هرگز گردن کشی نمی کند…
کرم را ببین که بی دست و پا بودنش، او را از حرکت باز نداشته…
جغد را ببین که شب ها چگونه به مراقبه مشغول است...
عقاب را ببین که چگونه چشمانش را به هدفش دوخته است…
سگ را ببین که تو نجسش می خوانی اما او به تو وفادار مانده…
گوسفند را ببین که چگونه قربانی خوشی ها و نا خوشی های توست...
زنبور را ببین که چگونه از گل شهد برمی آورد و از دشمن دمار...
لاک پشت را ببین که چگونه شجاعانه به جای لاک دیگران درلاک خود پنهان شده...
پشه را ببین که چگونه غرور و عظمت تو را در هم می شکند و خشم نهفته ات را بیرون می ریزد...
ماهی را ببین که چگونه سودای کرمی کوچک او را به دام می اندازد...
اسب را ببین که چگونه از روی نجابت به ولی نعمت خود خدمت می کند…
و اما:
کرکس را نبین که پیوسته در انتظار مرگ دیگران است...
طوطی را نبین چرا که بی اندیشه هر گفته ای را تکرار می کند…
کفتار را نبین چرا که خفت ریزه خواری می کشد...
ملخ را نبین چرا که تاراجگر زحمات دیگران است...
عنکبوت را نبین چرا که تنها به فکر بنای خانه ی خود است…
عقرب را نبین چرا که در دشواری ها به جای حل مسئله، حلال مسئله را می کشد...
و پرندگان را ببین که چگونه به هنگام آشامیدن ، نظری نیز به آسمان دارند
آی آدم ها
ای آدمی:
شگفتا از تو که توکلت بر مردم است و توقعت از خداوند!!
شگفتا از تو که هر آنچه خواسته ای کرده ای با لفظ اگر خدا بخواهد!
شگفتا از تو که شهوت خود را عشق مینامی و عشق دیگران را شهوت!
شگفتا از تو که گل خداشناسیات تنها در بهار حاجاتت میشکفد!
شگفتا از تو که هر چیز را شناختی جز آن که باید میشناختی!
شگفتا از تو که بر مردگان خاک میپاشی ولی زندگان را از خاک نمیشویی!
شگفتا از تو که ندانستی آزادی راستین آزادی از توجیهات است!
شگفتا از تو که لقمه های مردم را میشماری ولی عطایای بی پایان خدا را از یاد میبری!
و اما:
شگفتا از تو که خشمت را با نیشخند، غرورت را با فروتنی، حسادتت را با خیرخواهی، خساستت را با عقل معاش، دروغت را با صداقت، زیرکیات را با سادگی، جهلت را با دانایی، اندوهت را با شادی، شادیت را با اندوه، خودخواهیت را با نوعدوستی، داراییت را با فقر، کفرت را با ایمان، نداشتههایت را با داشتههایت و داشتههایت را با نداشتههایت پوشانده ای
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/۱/۱٥ - سمانهراه و رسم عاشقی
من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت . هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد .
اما من ! هرگز حرف خدا را باور نکردم ، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم . چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز ، تا صدای خدا را نشنوم . من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود .
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد ومرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.
خدا گفت : هیچ ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم .
گفتم: خدایا عشقت را بپذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم . سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم . از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم . با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم . پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم . قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند . انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم .
خدا گفت : تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی . از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند . گفتم : مرا ببخش . من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم . اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم . دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد .
گفتم : خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم .
خدا گفت : هیچ ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم .
گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم .
گفت : اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی . چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شوی . بدان که من عشق مطلق ، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم . اگر عشقم را بپذیری می شوی نور ، آرامش و بی نیاز از هر چیز .
(و اگر آنان بدانچه خدا و پیامبرش به ایشان دادهاند خشنود مىگشتند و مىگفتند خدا ما را بس است به زودى خدا و پیامبرش از کرم خود به ما مىدهند و ما به خدا مشتاقیم [قطعا براى آنان بهتر بود] (59/توبه
از momo sadr
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/۱/۱٥ - سمانهرها
رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
*ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن
*از من گریز تا تو ، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
* ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
* خیره کشی است مارا ، دارد دلی چو خارا
بکشد ، کسش نگوید :" تدبیر خونبها کن"
* بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق ، تو صبر کن، وفا کن
*دردی است غیر مردن ، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟
*در خواب ، دوش، پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
* گر اژدهاست بر ره ، عشق است چون زمرد
از برق این زمرد ، هین ، دفع اژدها کن
تنگ غروب
یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس
بانگی بر آورم ز دل خسته ی یک نفس
تنگ غروب و هول بیابان و راه دور
نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس
خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود
ای پیک آشنا برس از ساحل ارس
صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد
ای آیت امید به فریاد من برس
از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف
میخواره را دریغ بود خدمت عسس
جز مرگ دیگرم چه کس آید به پیشباز
رفتیم و همچنان نگران تو باز پس
ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است
سهل است سایه گر برود سر در این هوس
رهی معیری
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/۱/۱٥ - سمانهدر آن لحظه
در آن پر شور لحظه
دل من با چه اصراری ترا خواست،
و من میدانم چرا خواست،
و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده
که نامش عمر و دنیاست ،
اگر باشی تو با من، خوب و جاویدان و زیباست
-----------------------------------------------------------------------
لحظه دیدار نزدیک است .
باز من دیوانه ام، مستم .
باز می لرزد، دلم، دستم .
باز گویی در جهان دیگری هستم .
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ !
های ! نپریشی صفای زلفم را، دست!
آبرویم را نریزی، دل !
- ای نخورده مست -
لحظه دیدار نزدیک است .
اخوان ثالث
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/۱/۱٥ - سمانهنیایش
نور را پیمودیم، دشت طلا را در نوشتیم
افسانه را چیدیم، و پلا سیده فکندیم
کنار شن زار، آفتابی سایه بار، ما را نواخت. درنگی کردیم .
بر لب رود پهناور رمز، رویاها را سر بریدیم .
ابری رسید، و ما دیده فرو بستیم .
ظلمت شکافت، زهره راد یدیم، و به ستیغ برآمدیم .
آذرخشی فرود آمد. و ما را در نیایش فرو دید .
لرزان، گریستیم . خندان، گریستیم .
رگباری فرو کوفت : از در همدلی بودیم .
سیاهی رفت، سر به آبی آسمان سودیم، در خور آسمان ها شدیم .
سایه را به دره رها کردیم . لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم .
سکوت ما بهم پیوست، و ما ماشدیم .
تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید .
آفتاب از چهره ما ترسید .
دریافتیم، و خنده زدیم .
نهفتیم و سوختیم .
هر چه بهم تر، تنها تر.
از ستیغ جدا شدیم :
من به خاک آمدم، و بنده شدم .
تو بالا رفتی و خدا شدی
سهراب سپهری
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/۱/۱٥ - سمانه
چو بر شکست صبا زلف عنبر افشانش
به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش
کجاست همنفسی که به شرح عرضه دهم
که دل چه می کشد از روزگار هجرانش
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٩/۳ - سمانه
دنیا همه هیچ و خلق دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٩/۳ - سمانهتقدیر
قتل این خسته بشمشیر تو تقدیر نبود
ور نه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود
تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
حاصلم دوش به جز ناله شبگیر نبود.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۸/۸ - سمانهکلامی از بزرگان
چون عاشقی آمد سزاوار نباشد که بگوئید خدا در قلب من است،
شایسته تر است که بگوئید من در قلب خدایم.
جیران خلیل جیران
زندگی حتی با عشق گمشده نیز بهتر از زندگی بدون عشق است.
تاگور
عشقت را رها کن اگر خودش برگشت مال توست و
اگر بر نگشت از قبل هم مال تو نبوده.
شکسپیر
اگر شما در حال بهتر شدن نباشید پس در حال بد تر شدن هستید.
پت رایلی
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٤/۱۸ - سمانهفرق عشاق
بعضی عشقا مثل حضرت نوح می مونن(بعضی ها از ترس طوفان می یان پیشت)
بعضی عشقا مثل حضرت آدمه(خوبیش اینه که اولین عشقه)
بعضی عشقا مثل حضرت ابراهیم میمونه(باید همه چیزت رو قربونی کنی)
بعضی عشقا مثل حضرت مسیح می ممونه(آخرش به صلیب کشیده می شی)
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٤/۱۸ - سمانهطریقت عشق
در مصر شوریده ای بود و می گفت :
در طریقت اگر عاشقی در غم عشق بمیرد عجب نیست .
عجب آنست که در سوز عشق یک روز زنده بماند.
به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک،چرا باید دور تو بگردم.
ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی برو با دل بیا تا من بگردم
برای خریدن عشق هر کس هرچه داشت آورد، دیوانه هیچ نداشت و گریست، گمان کردند چون هیچ ندارد می گرید،
اما...
هیچکس ندانست که قیمت عشق اشک است .
نمیخواهم جز من دوستدار دیگری باشی برای لحظه ای حتی به فکر دیگری باشی نمی خواهم صفای خنده ات را دیگری بیند نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشیند نمی خواهم کسی نقش چهره ات درخاطرش ماند نمی خواهم نگاهی در نگاه تو در آمیزد نمی خواهم به غیر از من بگیرد دست تو دستی نمی خواهم کسی یارت شود در راه مستی نمی خواهم به جز من یار کسی باشی گل نازم ! نمی خواهم خار و خسی باشی نمی خواهم کسی با یار من سخن گوید اگر چه قاصدم باشد که تا پیغام من گوید نمی خواهم به گورستان رود آن یار محبوبم مبادا مرده ای زنده شود با او سخن گوید
دانی که چرا زمیوه ها سیب نکوست نیمش رخ عاشق است و نیمش رخ دوست آن زردی و سرخی که درآن می بینی زردی رخ عاشق است و سرخی رخ دوست. آن دوست که بی وفاست دشمن به از اوست... آن نقره که بی بهاست آهن به از اوست
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٤/۱۸ - سمانه
تنها عاشق
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٤/۱۸ - سمانه
عمق عاشقی
عشق من مانند یک درخت است.
ریشه هایش هر روز عمیق تر رشد می کنند
و
هیچ راهی برای از ریشه کندن ان ندارم.
وقتی غمگینم دلم برایت تنگ میشود. وقتی تنهایم دل تنگ تو می شوم. ولی
بیشتر از همه وقتی خوشحالم دلم هوای تو را دارد.
برای گفتن ( دوستت دارم) تنها لحظه ای کافیست.
اما...
برای اینکه نشان بدهید چقدر...
یک عمر زمان لازم است.
اگر روزی خواستی بگی دوستت ندارم . آرام آرام بکو تا آهسته آهسته بمیرم
عشق و نفرت
وقتی عشق و نفرت روح را خسته و وامانده کنند جسم
به ندرت می تواند مدتی طولانی دوام بیاورد.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٤/۱۸ - سمانه
نيلوفر
از مرز خوابم مي گذشتم،
سايه تاريك يك نيلوفر
روي همه اين ويرانه فرو افتاده بود.
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
در پس درهاي شيشه اي روياها،
در مرداب بي ته آيينه ها،
هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم
يك نيلوفر روييده بود.
گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت
و من در صداي شكفتن او
لحظه لحظه خودم را مي مردم.
بام ايوان فرو مي ريزد
و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد.
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟
نيلوفر روييد،
ساقه اش از ته خواب شفافم سر كشيد.
من به رويا بودم،
سيلاب بيداري رسيد.
چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم:
نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود.
در رگ هايش ، من بودم كه ميدويدم.
هستي اش در من ريشه داشت،
همه من بود.
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟

